وقت تمام شد و من باید بروم

اما روحم را نزد تو به امانت میگذارم

مراقب روحم باش و به آرامی زخم هایم را مداوا کن

تا فردا باز گردم بیبینم که قسمت تو این است که عاشق یک زخم شوی

خورشیدم را در چشمانت پنهان خواهم کرد و تو او را به خواب ببر

اگر فردا خورشیدم بدون تو طلوع کند  دیگر او را نمی خواهم

و اگر میخواهی کنار تو باشم، از خصیصه های روح بخشت آرامش میگیرم

شب آمد و قلبم شد

مانند کسی که در آتش در حال سوختن است و آتش را میخواهد

هنوز هم در برابر آتش من کوچک هستی

عشق بدون تعصب و غیرت نمی ارزد

و قسمت تو این است که من نسبت به تو حساس باشم و تو عاشق منی که غیرت هستی ام باشی.