آخرین نقطه!...

هر بار که مرا میدید ساعتها گریه میکرد .آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار میخندید!

وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با تعجب گفت: تعجب مکن که چرا می خندم,من دیگر آن زن سابق نیستم. بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی ومن های های گریستم!...

تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان,در گوشه ی چشمش لنگر انداخت.

با طعنه گفتم :بنا بود گریه نکنی پس این قطره اشک چیست؟!

اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت:

این قطره اشک نیست!نقطه است !می فهمی؟(نقطه)!